تبليغاتX
باغ شقایق
شعرهای هوروش نوابی
سلام!

این وبلاگ به جای جدید نقل مکان کرد:

http://navvabi.blogfa.com

منتظرتان هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:25  توسط هوروش نوابی  | 

 

کودک معصوم قانا! گریه کن تا گل کند

خاک خشک سرزمینت را، نم چشمان تو

غرقه ای درخاک، از زخم تنت خون می چکد

گریه کن تا گل بروید از گل مژگان تو

 

گریه کن بر مرگ پاکی، گریه کن بر مرگ مهر

بر گل پژمرده ی احساس بارانی ببار

خوبی ولطف وصداقت با خزان سرکوب شد

گریه کن شاید که با اشک تو برگردد بهار

 

قرن بیست ویک رسید و پرکشید از روزگار

آخرین حرف عدالت، آخرین معنای عشق

می رسد آوای محزونی به گوش از راه دور

تیره شد، مخدوش شد، آزرده شد سیمای عشق

 

قرن بیست و یک شد و رسم شکوفایی گذشت

کی شکوفا می شود لبخند بر رخسار تو ؟

با گناه بی گناهی اینچنین مدفون شدی

اشک حسرت می دود بر چهره از دیدار تو

 

بی سبب پرپرشدی آتش گرفتی سوختی

گریه کردی گریه کردم گریه کردیم از غمت

در تمام پیکرت پیداست مفهوم جفا

وای بر آنان که شادند از دل پر ماتمت!

 

خواب بودی خواب خوش می دیدی و می ساختی

در میان باغ رویا خانه ی آینده را

دست شومی آمد و از روی لبهایت ربود

در کمال بی کمالی طرح  و نقش خنده را

 

دست در آغوش مادر خفته بودی بی خیال

ناگهان دست پلیدی قلب گرمت را درید

دفتر ودرس وکتابت زیر پاها له شدند     

دستی آمد بر حروف مهر و یاری خط کشید

 

تو نمی دانی گناه ازکیست من هم مثل تو

درجهان معنویت داور اصلی خداست

آنکه در پیراهن انسان پلنگی پیشه کرد

راستی از عشق و انسانیت وایمان جداست!
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 16:53  توسط هوروش نوابی  | 

 

دفتر شعر مرا پاره مکن!

که به هر صفحه ی آن

پاره ای از دل مجروح من است.

شعر خاکستری ام،

حاصلی از

آتش شعله ور روح من است.

هرگز این نکته فراموش نکن

و به خاطر بسپار

در دل تیره ی طوفان بلا

شعر من ناجی من، نوح من است!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:7  توسط هوروش نوابی  | 

 

طرحی ز قلبم کشیدند طرحی به شکل کبوتر

سرخورده وسرسپرده پیوسته درحال پرپر!

 

دانستم این نکته را که من آمدم تا بمانم

شاید فقط چند روزی دراین فضای مدور

 

از این دیاران نبودم منزلگهم آسمان بود

آواره گشتم دریغا زآن کهکشان منور

 

گفتم بمانم همینجا روی زمین دیدم اینرا

هر شهپرِ آرزویم تا آسمان میکشد پر

 

درآن دیار نخستین دنیای من غرق گل بود

هرچند با گل سرشتند اینجا مرا زار و مضطر

 

اینجا خزانست و خاموش با مردمانی سیه پوش

آنجا چو رنگین بهاری سرشار یاس وصنوبر

 

گفتی جهان جای رنجست رنجی توانسوز وجانکاه

ای کاش این گفته ها را میکردم آنروز باور!

 

در ذره ذره وجودم شوق پریدن شکفته

تا کی بمانم خدایا اینجا درین دشت بی بر؟!

 

میلی به ماندن ندارم باید که پر برگشایم

تا وارهم از عذاب ِ این صبح و شام مکرر

 

می خوانّدّم در بر خویش، او آن خدایی که یکتاست

پرواز من وه چه زیباست،  تا آن بلندای برتر!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:16  توسط هوروش نوابی  | 

 

 یاس را باید کاشت ،

 توی گلدان ظریفی که پراز خاک خداست

وسپس گلدان را، روی یک میز گذاشت

 

پرده ها را باید پس زد

و به خورشید فضا داد که آرام بتابد بر آن

آن زمان خواهی دید

با شمیم گل یاس

تو چه احساس قشنگی داری

و درخشان شدن برگ گیاه چه تماشا دارد!

 

در دلت بوته ای از یاس بکار!

یاسی از عاطفه، امید، محبت، ادراک

و بدان بی تردید

زندگی با تو سر مهر ووفا خواهد داشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:55  توسط هوروش نوابی  | 

 

فقط دمی به سحر مانده ای دل مغموم

به خواب ناز چرا پاسخی نمی گویی ؟!

 

گذشته دیرزمانی ز روزگار شباب

هنوز غرق غروری هنوز بد خویی!

 

هنوز غوطه وری در میان آتش عشق

چه میکنی؟ تودرین شعله ها چه می جویی؟

 

به بیقراری تو کودکی به جایی نیست

همیشه چهره خراشیده، کنده گیسویی!

 

به دوش خویش گرفتی غم جهانی را

برای هریک از آنها به فکر دارویی

 

خزان رسیده بیا این امید واهی را

زسر برون کن وبگذر، دگرنمی رویی!

 

نمانده رنگ به گلشن، نمانده خنده به گل

ببین که باغ بنفشه نمی دهد بویی

 

دمیده صبح تو ای مرغک غریب! بخواب

ستاره رفت به سویی و ماه از سویی

 

نگاه پنجره واشد، چقدر فکروخیال؟

چقدر دیده ی تر را به گریه می شویی؟

 

کنون زمان نماز است چابک از جاخیز

ببین که بر تو نظر می کند نکورویی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:47  توسط هوروش نوابی  | 

 

تو درد دین نکشیدی تودرس دین خواندی

نرفته راه حقیقت به چاه دین ماندی!

 

مگر نه دین به تو دستور مهر و رحمت داد ؟

مگرنه دین به تو پیغام معنویت داد ؟

 

مگر نه دین به تو آموخت باصفا باشی ؟

مگر نه دین به تو گفت از ریا جداباشی ؟

 

مگر نه دین به تو فرمود فکرمردم باش ؟

مگر نگفت که با خلق درتفاهم باش ؟

 

مگرنه دین به تو گفت از گناه دوری کن ؟

زمان حمله ی غمها کمی صبوری کن ؟

 

مگر نه دین تو از خون وجنگ بیزار است ؟

به مهرو معرفت وصلح ودوستی یار است ؟

 

مگر نه دین به تو آموخت صاف و صادق باش؟

مگر نگفت که در خدمت خلایق باش؟

 

مگر نه با تو ز باغ بهشت صحبت کرد؟

مگر نه از رقم سرنوشت صحبت کرد؟

 

چرا زعاطفه وعشق بی خبر ماندی؟

چرا به باغ طبیعت بدون بر ماندی؟

 

چرا ندیده گرفتی پیام دینت را؟

و بسته ای توچرا چشم تیزبینت را؟

 

نرفته راه خدا را ازو جدا شده ای

و صادقانه بگویم که بی خداشده ای !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 18:40  توسط هوروش نوابی  | 

 

شهر در سوز فقر غوطه وراست

سخن از عشق و عاشقی کم گو

خارها راه باغ را بستند

از گل یاس و رازقی کم گو!

 

کم بگو ازحلاوت گل سرخ

گونه ازسیلی ستم زرداست

شاعر عاشقانه گو امروز

مانده تنها به بستری سرداست

 

پنجه در پنجه ی سیاهی وفقر

غزل ازرنج ودرد باید گفت

سر پناهی کجاست عاشق را؟

دیگر از آه سرد باید گفت

 

گرمی مهر و شور د لداری

این زمان جز ریا و رویا نیست

نکشیدی تو تشنگی شاعر

تا بدانی سراب زیبا نیست!

 

تا به کی سطر سطر هرغزلت

از لب وگونه و بناگوش است؟

از چه در گیرودار اینهمه رنج

یاد مردم تورا فراموش است ؟

 

زیر رگبارشوم موشک وبمب

خبر از چهچه قناری نیست

در تمام جهان زهیبت جنگ

غیر فریاد و آه وزاری نیست

 

شهر در چنگ باد پاییز است

کو شمیم شکوفه ؟ کو گلزار ؟

این صدای مسلسل است وتفنگ

کو؟ کجا بانگ دلنشین هزار؟

 

کاش روزی خدا کند سرکوب

بی خدایان زور و زیور را

تا ازین ظلمها که بر ما رفت

شاید آگه کنیم داور را

 

تا رسد آن زمان بیا شاعر

دردهای نهفته افشا کن!

با دوبیتی،غزل، قصیده دری

روبه دنیای معرفت وا کن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 20:45  توسط هوروش نوابی  | 

با ما نگفته اند بهاران چه رنگی است!

سرو وسمن شکو فه و ریحان چه رنگی است!

 

ماییم و تلخکامی یک عمر درخزان

پس باغهای عطر گل افشان چه رنگی است ؟

 

اینجا فقط نسیم غم ود رد می وزد

لبخند شوق بر لب خندان چه رنگی است ؟

 

وقتی رسوخ کرده به اعماق روحمان

اندیشه های نا سره... وجدان چه رنگی است ؟

 

خواندیم آیه های خدارا زروی جهل

آگه شدن ز رحمت رحمان چه رنگی است ؟

 

وقتی که فقر تیشه به دیوار می زند

گرمای دلپذیر وخوش نان چه رنگی است ؟

 

اینگونه ادعای مسلمانی از کجاست ؟

ای کافران شهر مسلمان چه رنگی است ؟

 

غرقیم درفساد و فسون و ریا و ریب

تا پی نبرده ایم که ایمان چه رنگی است

 

در این غروب تیره ی تنهایی وسکوت

خورشید گرم وروشن وتابان چه رنگی است ؟

 

در قحط سال مهر و عطوفت زدیم گام

ای آسمان تف زده باران چه رنگی است ؟

 

بسیار گشته ایم ولیکن نجسته ایم

آخر کسی بگوید انسان چه رنگی است ؟

 

گناه بیت آخر به گردن دیوژن و مولانا که از قول او فرمود:

گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:22  توسط هوروش نوابی  | 

 

 کسی بامن هماوا هست و همراه

کسی که عشق او برجان نشسته

 

یگانه، مهربان، صادق، صمیمی

 دلم هرگزبه رویش درنبسته

 

از آن روزی که با من همنواشد

جهان برروی من با لطف خندید!

 

ره و رسمش همیشه دلنشین بود

برای شادی ام همواره کوشید!

 

شب وروزم به عشق اوعجین است

به گرمی روح وجان را می نوازد

 

جلا بخشیده بر آیینه ی دل

نبودش خاطرم را می گدازد

 

من اورا از دل وجان دوست دارم

به دیدارش دلم خرسند وشاد است

 

شده جانمایه ی آرامشم چون

خدارا دوست دارد، خوش نهاد است

 

یکی از آرزوهایم همین است

که اورا دایما خندان ببینم

 

دل پاک و پر از احساس او را

جدا از رنج و از حرمان ببینم

 

یقینا بهترین ِ روزگار است

بهین پرورده ی پروردگار است!

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:25  توسط هوروش نوابی  |